دوستی با دوستانی که خیابونو با پیست موتور سواری اشتباه گرفتن نصیبم شد
تجربه ی خوبی بود تجربه ی مرگ شکر خدا که چشیدیمو حضرت عزرائیل رخصت داد
بهترین چیزی که بابت پست جدید بنظرم اومد ترانه ی مرگه از استاد ایرج جنتی عطائی
شما بفرمائید تنها تر از انسان در لحظه ی مرگ کییه ؟![]()

مرگ
تنهاتر از انسان، در لحظه ی مرگ
ساده تر از شبنم، رو سفره ی برگ
مطرود هم قبیله، محکوم خویشم
غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم
نفرینی آسمون، مغضوب خاکم
بیگانه با نور و هوا، هوای پاکم
تن خسته از تقویم، از شب شمردن
با مرگ ساعت ها، بی وقفه مردن
هم غربت بغض شب، مرگ چراغم
تو قُرُق زمستونی، اندوه باغم
ای دست تو حادثه تو بهت تکرار
پابسته ی این مردابم، بیا سراغم
تولدم زادن کدوم افوله
که بودنم حریص مرگ فصوله
خسته از بار این بودنم، نفس حبابم
بی تفاوت مثل برکه، بی التهابم
تشنه ی تشنه ی تشنه ام، خود کویرم
با من مرگ سنگ و انسان، تاریخ پیرم
من ساقه ی نورم، میراث مهتاب
تسلیم تاریکی، تو جنگل خواب
ای ساقه ی عطوفت، ای مرگ غمگین
برهنه کن منو از این لباس نفرین
ای دست تو جواب همه سوالا
از پشت این کندوی شب
منو صدا کن، صدا ...
خواننده : ابراهیم حامدی
آهنگساز : مرحوم واروژان
ترانه سرا : ایرج جنتی عطائی
آدم گاه بیگاه در دو راهی راه بیراه گیر میکنه
تنها کسی که اونوقتا مدد می رسونه خودخداست
ترانه را از اینجا بشنوید

خود خدا
اگه بیراهه سیاهه راه همیشه روشنه
همسفر بزن به جاده وقت راهی شدنه
روی جاده ها شکفته گل سرخ و رازقی
آخر راه چشمه ی نور نور عشق و عاشقی
تو ی راه عاشقونه
هر کی رفته نبریده
عاشق نور از سیاهی
رو به خورشیدپرکشیده
هر پرنده شد برنده
تا خود خدا رسیده
تا خود خدا رسیده
تا خود خدا رسیده
با تو صد پنجره وا شد رو به نور و روشنی
با نگاه تو شکسته صد تا قفل آهنی
همسفر منو ببر تا لونه ی پرنده ها
تو بگو برام دوباره قصه ی برنده ها
تو ی راه عاشقونه
هر کی رفته نبریده
عاشق نور از سیاهی
رو به خورشیدپرکشیده
هر پرنده شد برنده
تا خود خدا رسیده
تا خود خدا رسیده
تا خود خدا رسیده
خواننده : مهدی گنجی
آهنگ و تنظیم : محمد جواد جعفرزاده
ترانه سرا : رضا راد

دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره دل من چه صبوره...
کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره ....

پایان راه شب
1
زیر این گنبد سیاه و کبود
پدرم ریشه ی شکفتن بود
با اذان چشم بسته ام بگشود
گوش من صوت حق ز او بشنود
2
پدرم مرد با صفائی بود
مظهر مهر و با وفائی بود
با دلی پر تپش زعشق و امید
جلوه ی رحمت خدائی بود
3
در دو چشمش نگاه می خندید
چهره اش مثل ماه می خندید
چون رسولش رئوف بود و بسیم
پدرم وقت آه می خندید
4
عشق او بود الفت و سازش
دعوتش وقت خشم آرامش
با خیال نیازمند و یتیم
دیدگانش همیشه در بارش
5
پدرم با در آمدی محدود
دستگیر فقیر و بیکس بود
با غم غمزده نمی آسود
جز مسیر کرم نمی پیمود
6
اغنیا را مشوق انفاق
فقرا را برادری دلسوز
غربا را چو آشنا همدم
پدرم ناشناس مانده هنوز
7
بین دنیا و هر چه بود و نبود
پدرم عاشق زیارت بود
عاشق جمکران منجی سبز
گل نرگس دل پدر بربود
8
صبحها پشت میز خیاطی
ظهر مسجد به روی سجاده
شامگاهان به وقت ذکر قنوت
دل به آستان حضرتش داده
9
لطف حق در طواف کعبه ی عشق
همچو پروانه ها پدر دل باخت
برق خورشید سبز رخ تاباند
بر دل صیقلش نظر انداخت
10
نور مهدی دلش منور کرد
عطر مهدی دمش معطر کرد
اذن خالق برای چشم پدر
انتظار فرج مقرر کرد
11
شد خیال پدر خوش و آرام
تا که شد سبز بر سر راهش
گوشه چشم مراد سوی مرید
همچو آبی بریخت بر آتش
12
آری آغاز عاشقی با یار
مثل پایان راه شب زیباست
پیش چشم سیه دلم افسوس
او حضورش همیشه ناپیداست
رضا را د مرداد ۸۸
بابا با وفا با صفا
چه رها بودی و بی ادعا
از ما بریدی و به مرادت رسیدی
در حسرت دیدار دوباره ی آقا آخرین منجی به آخر راهت سبکبالانه پرکشیدی
پروازت را بخاطر داریم که پرنده رفتنیست
چه پر درد بود سپردنت به خاک سرد
جای خالیت در طواف کعبه ی عشق نصیبم شد و من ناقابل چه نالایقم
در اول راهم و غم هجرت را صبوری باید
و یادم هست که هماره می گفتی :
شاید این جمعه بیاید شاید ...
آری آغاز عاشقی با یار
مثل پایان راه شب زیباست
پیش چشم سیه دلم افسوس
او حضورش همیشه ناپیداست
ترانه را از اینجا بشنوید

آخرین منجی
یملا الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا
رویای تو شیرین ترین خیاله سیمای تو سرچشمه ی زلاله
پناه تو برام یه سایه ساره نگاه تو رو دشت دل می باره
آغاز تو کعبه نمازو مهره آواز تو مثه اذون ظهره
تن پوش تو ردای سبز پاکه رو دوش تو غصه ی اهل خاکه
آسمونی مسافر زمینی
تو پنهونی عاشقاتو می بینی
خورشید من سپیده ی رهائی
امید من منجی آخرینی
* * *
مرید تو همیشه چشم به راهه مراد تو مرهم زخم و آهه
عبور تو به سوی شهر نوره بی نور تو دنیا چه سوت و کوره
حضور تو مرگ شب تگرگه ظهور تو میلاد سبزه برگه
اشکای تو داغ دل زمونه چشمای من منتظرت می مونه
آسمونی مسافر زمینی
تو پنهونی عاشقاتو می بینی
خورشید من سپیده ی رهائی
امید من منجی آخرینی
خواننده : مقتدی غرباوی
آهنگساز : محمد جواد جعفرزاده
ترانه سرا : رضا راد
گروه نوازندگان
گیتار : فیروز ویسانلو
ویلن 1 و 2 : میثم مروستی علی جعفری پویان
کلارینت : بابک یوسفی
فلوت : ناصر رحیمی
پیانو : محمد جواد جعفر زاده
ناظر ضبط : آرش عادل پور
استودیو دریا

اشکای من پنهونیه
دستای ما از هم جدا
غم تو دلم مهمونیه
و من هنوز ... بارونی ام

خاطره
وقتیکه بارون می زنه خاطره ی عشق منه
تنگه غروب آسمون لحظه ی تلخ رفتنه
چشمای تو بارونیه اشکای من پنهونیه
دستای ما از هم جدا غم تو دلم مهمونیه
شبای عشق و عاشقی شب بخاطر موندنی
حرف قشنگ اون شبا تو عشق اول منی
گذشته های عشق ما هر روز و شب بیادمه
تو خلوت فاصله ها سکوت تو فریادمه
بیادته اون شب دلت شکسته بود و بی پناه
نشسته بودیم من وتو به زیر چتر نور ماه
بیادمه اون شب چشات مثل گل بارون زده
به چشم من زل زدو گفت تو قلبتو به من بده
تو قصه هات پر از غمه روز خوشت خیلی کمه
حتی نباشی نازنین دوست دارم یه عالمه
شبای عشق و عاشقی شب بخاطر موندنی
حرف قشنگ اون شبا تو عشق اول منی
گذشته های عشق ما هر روز و شب بیادمه
تو خلوت فاصله ها سکوت تو فریادمه
وقتیکه بارون می زنه خاطره ی عشق منه
تنگه غروب آسمون لحظه ی تلخ رفتنه
چشمای تو بارونیه اشکای من پنهونیه
دستای ما از هم جدا غم تو دلم مهمونیه
آهنگ و اجرا : ماهان بهرام خان
ترانه سرا : رضا راد

در سالروز آزادی سازی خرمشهر سوم خرداد راز فهمیدمو با ذکر دو مطلب ناگفته از زندگینامه ی شهید محمد حسین فهمیده فاش می کنم
یا هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووحق مدد![]()
دوباری که دل شیشه اییه این شیر بچه ی قمی شکست :
اولین بار وقتی بود که فرمانده در چادر فرماندهی به ممد حسین که مصرانه مشتاق اعزام به خط مقدم بود گفت : عزیزم برای اینکار هنوزخیلی بچه ای...
ممد حسین دلش شکستو و از چادر بیرون رفت ولی تصمیم گرفت با کاری ثابت کنه بچه نیست از جبهه فرار کردو تک و تنها زد به خط مقدم شبانه یک نگهبان عراقی رو با چاقو کشتو و لباس عراقی به تن برگشت به سنگر فرماندهی ...فرمانده هم کمی نه خیلی شرمنده شد از حرفش
ممد حسین رفیقی داشت هم سن و سال خودش بنام ممد رضا شمس که اونم بجهت ریزی جثه چند بار توسط فرماندهان به پشت جبهه منتقل شد و هر بار فرار کرد و دو باره برگشت به خط مقدم
دومین باری که دل ممد حسین شکست وقتی بود که این دوست همسنگرش زخمی شد و نمی تونست در زمان حصر خرمشهر وقتی که یک تانک عراقی به سمتش می اومد فرار کنه اینجا بود که فهمیده با بستن ده دوازده نارنجک به کمر از جون مایه گذاشتو گذشت بهر حال خوندن زندگینامه ی شهید حسین فهمیده نوجوان سیزده ساله ایرونی که ناگفته های زیادی داره به همه ی شما دوستان همترانه توصیه میشه
نوجوانی به زیر تانک رود
چه کسی تا کنون چنین دیده ؟
نیست افسانه واقعیست همه
سرگذشت حسین فهمیده
ولی سرگذشت جومونگ که صدا سیما عاشقشه یه افسانه بیشتر نیست
ترانه را با کیفیت ۱۶ از اینجا بشنوید![]()
...
شوخی کردم با بسته شدن سایت http://www.hotshare.net/ir/ دستم بسته

راز فهمیده
پشت يك ديواري از شن روي يك تپه ی خاكي
ما دو تا همسنگرو یار توي سرزمين پاكي
روز مرگ شهری خرم وقت سوختن شقايق
تابش برق نگاهت عشق آتشین عاشق
شبي كه شب وداع بود شب گلچيني از اون باغ
تو گذشتی و گذاشتی رو دل عاشق من داغ
مثل سینه سرخ عاشق پر زدی ای آسمونی
خاکو پس گرفتی باخون از تو برگشت استخونی
راز فهميده ام همينه عاشقای دست و دلباز
سر بازار پريدن سر ميدن براي پرواز
زنده ميشه خاطراتم با يه عكس يادگاري
عكس آخره من و تو اي خدا چه روزگاري
توي نخلستون غربت به تو کرده بودم عادت
تنها يادگارم از تو يه پلاك موند و يه تربت
زهره ی تو جرات من نور ماهه پیش زهره
نفسم تو سینه حبسه نفست اذون ظهره
غايب هميشه حاضر تو برو سفر سلامت
رهبر راهم تو هستي اي ابرمرد شهامت
راز فهميده ام همينه عاشقای دست و دلباز
سر بازار پريدن سر ميدن براي پرواز
خواننده : معین رستگار
آهنگساز : فرشید کوهیار
ترانه سرا : رضا راد

شهر دل غریب وبومی نداره
آدماش زنگی و رومی نداره
عاشقی رسم و رسومی نداره
عاشقانه ام بدون هیچ بهره ای از قواعد فن بیان با همین بند ساختارشو بدست آورد و خواننده ام هم وقتی توی این شهر دل بی در و پیکر وارد شد شرمنده شد و رسم و رسوم متعارف خوانندگی رو کنار گذاشتو و ترانه رو دلی اجرا کرد
شما هم یه سر بفرما به شهر دلمون
ترانه را با کیفیت ۱۶ از اینجا بشنوید

شهر دل
ابرای تو آسمونا هر کدومشون یه جوره
هم سپیده مثه برفه هم سیاهو سوتو کوره
روزی ابر یه سایبونه روزی رعدش نارفیقه
روزی خورشید دلنوازه روزی آفتابش ستیغه
شهر دل غریب و بومی نداره
آدماش زنگی و رومی نداره
عاشقی رسم و رسومی نداره
عاشقی رسم و رسومی نداره
زیر این گنبد نیلی ذات آدم رنگارنگه
خوب و بد هر کی که باشه یه جای کارش می لنگه
گاهی آدم یه فرشته گاهی وقتا مثه دیوه
جائی کاله جائی پخته درهمه رو شاخه میوه
شهر دل غریب و بومی نداره
آدماش زنگی و رومی نداره
عاشقی رسم و رسومی نداره
عاشقی رسم و رسومی نداره
خواننده : مقتدی غرباوی
آهنگساز : محمد جواد جعفر زاده
ترانه سرا : رضا راد

با عرض تبریک سال نو به شما دوستان همترانه
نوروزو سفرهاش
گاهی سفر آغاز خاطرات جدید و مجهول در ذهن و خیال آدمه
و گاهی هم سفر پایانی بر تمام خاطرات تلخ و شیرین مقطعی از زمانه
سفر در ترانه ی کوچ از جنس دومه
این سفر یه کوچه که بعدش دنیا پوچه
ترانه را با کیفیت 16 از اینجا بشنوید

کوچ
ای نازنین سفر بخير همرات ببر ترانمو
زمزمه کن تو راه عشق شعرای عاشقانمو
از نارفيقا دل بكن از آدماي آهني
نذار به گوشت بخونن به عاشقت سر نزني
حالا که با اسم شبم دل رو به دريا مي زنی
رفتی و در تاب وتبم تو عشق اول منی
چه سختي و مرارتي چه شكوه و شكايتي
قصه ی عشق من و تو چه قصه و حكايتي
قسم به قلب شيشه ای تو جفت پرواز مني
اگه بدادم نرسی قلبمو آتیش می زنی
ای همسفر بی من نرو همزاد تو دلتنگته
آهنگ سبز کوچ تو قشنگترین آهنگته
همزاد عشق و عاطفه با جون خریدم عشقتو
وقت وداع و بدرقه کاش نمی دیدم اشکتو
کبوتر قصه ی من اگه شکسته بال تو
تو آسمون قلب من پرمی گیره خیال تو
اون نارفیقا بدونن تموم میشه جدائی ا
نور میپاشه به آسمون خورشید تن طلای ما
خواننده : معین رستگار
آهنگ و تنظیم : عارف علیپور
ویلن ۱ و ۲ : میثم مروستی - علی جعفری پویان
گیتار بیس : حامد آهنگری
گیتار کلاسیک : نوید غیاثی
پیانو : عارف علیپور
ترانه سرا : رضا راد

سلام به دوستان همترانه
اینبار ترانه ی سایه
سایه ای ساده و بی پیرایه
سایه ای با گلایه
شایدم سایه ای جنس آیه
شایدم سایه ای بی مایه که فتیره
چرا که سایه ی من بی توضیح محو شد
و بازم قصه ی تکراریه ترانه های بی مجوز
اجرای ماکت ترانه رو با گیتار از اینجا بشنوید

سايه
پشت سر سايه ی ترديد
جاي پاي منو مي ديد
راز جستجوشو هيچكس نفهميد
غصه ی چشم انتظاري
شد برام يه يادگاري
اما دست سايه اومد به ياري
يه صدا از قله ميــــــاد مثه برگشت يه فرياد
اين محاله كه بتــــــونه سايه از تو بشه آزاد
منو سايه مثه همــــزاد از ازل از روز ميــلاد
عهدوپيمون بسته بوديم كه وفامون نره از ياد
* * *
هرچي از دلم گذشته
سايه فكرامو نوشته
راه اون راه نجات فرشته
سايه يار شب و روزه
از گلايه لب مي دوزه
از غم گم شدن من مي سوزه
يه صدا از قله ميــــــاد مثه برگشت يه فرياد
اين محاله كه بتــــــونه سايه از تو بشه آزاد
منو سايه مثه همــــزاد از ازل از روز ميــلاد
عهدوپيمون بسته بوديم كه وفامون نره از ياد
آهنگ و اجرا : رامین فیروز فر
ترانه سرا : رضا راد

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
ای همه ایثارو خوبی
تو طلوع بی غروبی
ترانه را با کیفیت ۱۶ از اینجا بشنوید
طلوع بي غروب
پرم از حرف نگفته
تو دلم رازي نهفته
خاطرم يادت بيافته
مي شه غنچه ی شكفته اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
تو حقيقت نه سرابي
تو زلال پاك آبي
مثل رويا توي خوابي
تو غزل تو شعر نابي اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
با توام اي گل شب بو
تو شب تاريك و بي سو
روشني بخش دلم كو
چشم تو چراخ جادو اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
اي طراوت هميشه
توئي سرسبزي بيشه
من گلم تو مثل ريشه
ساقه ام زخمي تيشه اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
آهنگ و اجرا : رامین فیروزفر
ترانه سرا : رضا راد

فروغ فرخ زاد طلوع بی غروب و فروغ نبوغ شعر پارسی در دیماه 1313 در محله ی امیریه ی تهران متولد شد .
فروغ فرزند چهارم یک خانواده نه نفری در کودکی بسیار شیطان و حساس بود. از درو دیوار بالا می رفت و روی نوک درختها می نشست با کمترین بهانه ساعتها و حتی نیمی از روز با صدای بلند گریه میکرد
فروغ عاشق قصه بود و به عشق شنیدن قصه یک لحظه مادر بزرگش را آرام نمی گذاشت
فروغ احساس تند- قدرت مطالعه- تحقیق استعدادهای شعری را از پدر نظامی اش گرفت و از مادر هم صفا مهربانی و سادگی را – پدر با برنامه ریزی منظم روزانه شعر میخواند و فروغ با علاقه گوش میداد تا با ابیات آشنا شود
استعداد فروغ در نوجوانی بحدی بود که معلم انشای فروغ باور نمی کرد که خودش انشا هایش را بنویسد
اولین شعرش با سبک نو شروع شد:
من خواب دیدم که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد و کور بشوم اگر دروغ بگویم
فروغ این شعر را زبان یک دختر دم بخت گفته که آرزومند است کار و بار شوهرش رونقی بگیرد فروغ با تعمیم آرزوهای ساده این دختر جوان از رنجها و محرومیتهای مردم ساده سخن میگوید و نان شادی را قسمت میکند
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با اصرار و سماجت نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور و تائید پدرمستبد و سختگیرش سرهنگ محمد فرخزاد نظامی رضا خانی با پرویز شاپور اولین خواستگارش که ۱٥ سال از او بزرگتر بود برای رها شدن از قفس خانه ی پدری ازدواج کرد.
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به ابهام آن نیاندیشم
چون همین دوست داشتن زیباست
پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد.از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱در سن هفده سالگی منتشر می گردد.کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با چاپ شدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا میشود و فروغ را بدکاره میخوانند و از آن پس در محافل و مجالس مورد نا مهربانیهای فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز میرود. دیری نمی پاید اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید و فروغ در غم هجران فرزندش چوب آزادیهای بی حد و حصر خود را در حضور مستمر در محافل ادبی خورد .
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم
فروغ پس از شکست عاشقانه به دنیا نگاهی خاکستری دارد با مجموعه ی شعر عصیان در سال 1338 بی پروائی اش را در شعر به اوج میرساند در همین روزها یکی از شاعران معروف او را در بی پروائی به حافظ تشبیه کرد و نوشت :
که اگر در قدرت بیان هم بپای لسان الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
ما اگر در این جهان بی در و پیکر
خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
بارالها باز هم دست تو در کار است
از چه میگوئی که کاری ناروا کردیم
در کنار چشمه های سلسبیل تو
ما نمی خواهیم آن خواب طلائی را
سایه های سدر و طوبی زان خوبان باد
بر تو بخشیدیم این لطف خدائی را
حافظ آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر جوئی بفروخت این باغ بهشتی را
من که باشم تا بجامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
چیست این افسانه ی رنگین عطر آلود
چیست این رویای جادو بار سحر آمیز
کیستند این حوریان این خوشه های نور
جامه هاشان از حریز نازک پرهیز
سبز خطانی سراپا لطف و زیبائی
ساقیان بزم و رهزنهای گنج دل
حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل
مادر اینجا خاک پای باده و معشوق
ناممان میخوارگان رانده ی رسوا
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
مومنان بیگناه پارسا خو را
هر چه داریم از تو داریم ای که خود گفتی
مهر من دریا و خشمم همچوطوفانست
هرکه من خواهم او را تیره دل سازم
هر که را من برگزینم پاک دامانست
پس دگر مارا چه حاصل زین عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
یا برانی یا بخوانی میل میل توست
ما زفرمانت خدایا رخ نمی تابیم
... قسمتی از شعر عصیان ( بندگی )
مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد پیام زوال و تباهی ارزشهای انسانی است
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد از شاهکارهای فروغ اند
..
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
فروغ زبان فرانسه ایتالیائی و آلمانی را با شوق و پیگیری آموخت تا سرانجام دوستی او را به ابراهیم گلستان معرفی نمود گلستان مشوق فروغ میشود در پا گذاشتن به عرصه ی سینما و ساخت فیلم مستند فروغ هم بی هراس از جزام بی آنکه جذامیها را زشت و چندش اور ببیند با آنها زندگی میکند و در سال 1341 فیلم این خانه سیاه است را از زندگی جذامیان در جذامخانه ای در تبریز میسازد که این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال جهانی اوبرهاوزن آلمان شد رابطه کاری و هنری فروغ و گلستان در منظر نزدیکان و جامعه ناخوشایند می نماید و این ارتباط ملامتها وحرف و حدیثهای زیادی برای طرفین در پی دارد
فروغ در سالهای پایانی عمرش پسر بچه ی یک جزامی را به فرزندی انتخاب کرد ه بود و سرانجام فروغ در آستانه ی فصل سرد در روز 24 بهمن سال 1345 هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان می سپارد و در روز26 بهمن در گورستان ظهیر الدوله هنگامی که برف تندی میبارید بخاک سپرده میشود گلستان هم پس از مرگ فروغ به نوعی تمام میکند و مانند مرده ای متحرک در انزوا و سکوت ادامه حیات می دهد که این شیفتگی گلستان به فروغ سوالاتی بی جواب را در خانواده اش طرح می کند
" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد "
و شاید هم در این میان تنها کسی که بیشتر تنها ماند و بیکسی را با همه ی وجودش حس کرد فرزند خوانده ی او حسین بود .
روحش شاد و یادش گرامی باد


