ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
ای همه ایثارو خوبی
تو طلوع بی غروبی
ترانه را با کیفیت ۱۶ از اینجا بشنوید
طلوع بي غروب
پرم از حرف نگفته
تو دلم رازي نهفته
خاطرم يادت بيافته
مي شه غنچه ی شكفته اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
تو حقيقت نه سرابي
تو زلال پاك آبي
مثل رويا توي خوابي
تو غزل تو شعر نابي اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
با توام اي گل شب بو
تو شب تاريك و بي سو
روشني بخش دلم كو
چشم تو چراخ جادو اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
اي طراوت هميشه
توئي سرسبزي بيشه
من گلم تو مثل ريشه
ساقه ام زخمي تيشه اي همه ايثار و خوبي تو طلوع بي غروبي
آهنگ و اجرا : رامین فیروزفر
ترانه سرا : رضا راد

فروغ فرخ زاد طلوع بی غروب و فروغ نبوغ شعر پارسی در دیماه 1313 در محله ی امیریه ی تهران متولد شد .
فروغ فرزند چهارم یک خانواده نه نفری در کودکی بسیار شیطان و حساس بود. از درو دیوار بالا می رفت و روی نوک درختها می نشست با کمترین بهانه ساعتها و حتی نیمی از روز با صدای بلند گریه میکرد
فروغ عاشق قصه بود و به عشق شنیدن قصه یک لحظه مادر بزرگش را آرام نمی گذاشت
فروغ احساس تند- قدرت مطالعه- تحقیق استعدادهای شعری را از پدر نظامی اش گرفت و از مادر هم صفا مهربانی و سادگی را – پدر با برنامه ریزی منظم روزانه شعر میخواند و فروغ با علاقه گوش میداد تا با ابیات آشنا شود
استعداد فروغ در نوجوانی بحدی بود که معلم انشای فروغ باور نمی کرد که خودش انشا هایش را بنویسد
اولین شعرش با سبک نو شروع شد:
من خواب دیدم که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد و کور بشوم اگر دروغ بگویم
فروغ این شعر را زبان یک دختر دم بخت گفته که آرزومند است کار و بار شوهرش رونقی بگیرد فروغ با تعمیم آرزوهای ساده این دختر جوان از رنجها و محرومیتهای مردم ساده سخن میگوید و نان شادی را قسمت میکند
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با اصرار و سماجت نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور و تائید پدرمستبد و سختگیرش سرهنگ محمد فرخزاد نظامی رضا خانی با پرویز شاپور اولین خواستگارش که ۱٥ سال از او بزرگتر بود برای رها شدن از قفس خانه ی پدری ازدواج کرد.
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به ابهام آن نیاندیشم
چون همین دوست داشتن زیباست
پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد.از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱در سن هفده سالگی منتشر می گردد.کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با چاپ شدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا میشود و فروغ را بدکاره میخوانند و از آن پس در محافل و مجالس مورد نا مهربانیهای فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز میرود. دیری نمی پاید اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید و فروغ در غم هجران فرزندش چوب آزادیهای بی حد و حصر خود را در حضور مستمر در محافل ادبی خورد .
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم
فروغ پس از شکست عاشقانه به دنیا نگاهی خاکستری دارد با مجموعه ی شعر عصیان در سال 1338 بی پروائی اش را در شعر به اوج میرساند در همین روزها یکی از شاعران معروف او را در بی پروائی به حافظ تشبیه کرد و نوشت :
که اگر در قدرت بیان هم بپای لسان الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
ما اگر در این جهان بی در و پیکر
خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
بارالها باز هم دست تو در کار است
از چه میگوئی که کاری ناروا کردیم
در کنار چشمه های سلسبیل تو
ما نمی خواهیم آن خواب طلائی را
سایه های سدر و طوبی زان خوبان باد
بر تو بخشیدیم این لطف خدائی را
حافظ آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر جوئی بفروخت این باغ بهشتی را
من که باشم تا بجامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
چیست این افسانه ی رنگین عطر آلود
چیست این رویای جادو بار سحر آمیز
کیستند این حوریان این خوشه های نور
جامه هاشان از حریز نازک پرهیز
سبز خطانی سراپا لطف و زیبائی
ساقیان بزم و رهزنهای گنج دل
حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل
مادر اینجا خاک پای باده و معشوق
ناممان میخوارگان رانده ی رسوا
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
مومنان بیگناه پارسا خو را
هر چه داریم از تو داریم ای که خود گفتی
مهر من دریا و خشمم همچوطوفانست
هرکه من خواهم او را تیره دل سازم
هر که را من برگزینم پاک دامانست
پس دگر مارا چه حاصل زین عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
یا برانی یا بخوانی میل میل توست
ما زفرمانت خدایا رخ نمی تابیم
... قسمتی از شعر عصیان ( بندگی )
مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد پیام زوال و تباهی ارزشهای انسانی است
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد از شاهکارهای فروغ اند
..
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
فروغ زبان فرانسه ایتالیائی و آلمانی را با شوق و پیگیری آموخت تا سرانجام دوستی او را به ابراهیم گلستان معرفی نمود گلستان مشوق فروغ میشود در پا گذاشتن به عرصه ی سینما و ساخت فیلم مستند فروغ هم بی هراس از جزام بی آنکه جذامیها را زشت و چندش اور ببیند با آنها زندگی میکند و در سال 1341 فیلم این خانه سیاه است را از زندگی جذامیان در جذامخانه ای در تبریز میسازد که این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال جهانی اوبرهاوزن آلمان شد رابطه کاری و هنری فروغ و گلستان در منظر نزدیکان و جامعه ناخوشایند می نماید و این ارتباط ملامتها وحرف و حدیثهای زیادی برای طرفین در پی دارد
فروغ در سالهای پایانی عمرش پسر بچه ی یک جزامی را به فرزندی انتخاب کرد ه بود و سرانجام فروغ در آستانه ی فصل سرد در روز 24 بهمن سال 1345 هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان می سپارد و در روز26 بهمن در گورستان ظهیر الدوله هنگامی که برف تندی میبارید بخاک سپرده میشود گلستان هم پس از مرگ فروغ به نوعی تمام میکند و مانند مرده ای متحرک در انزوا و سکوت ادامه حیات می دهد که این شیفتگی گلستان به فروغ سوالاتی بی جواب را در خانواده اش طرح می کند
" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد "
و شاید هم در این میان تنها کسی که بیشتر تنها ماند و بیکسی را با همه ی وجودش حس کرد فرزند خوانده ی او حسین بود .
روحش شاد و یادش گرامی باد

